شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد گشت بلای جان من عشق
به جان خریدن حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود تا تو زمن بریده ای من
ز جهان بریدم تا به کنار من بدی بود به جان قرارم
رفتی ورفت راحت از خاطره ها رمیده ام چون به بهار سر کنم لاله زخاک من برون
ای گل تازه کن از دل داغدیده ام تا تو مرا د من دهی کشته فراق تو تا تو به داد من رسی
من به خدا رسیده ام
زمن هر آنکه او دور چو دل به سینه نزدیک به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
از طلب گوهر پویای عشق موج زند موج چو دریا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلم وای دلم
در طلب ظهر رخ ماهرو می نگر جانب بالا دلم
روز شد و چادر شب می درد در پی آن عیشو تماشا دلم
گر نکنی بر دل من رحمتی وای دلم وای دلم
آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته ست کسی با دلم
از دل تو در دل من نکته هاست آه چه ره ست از دل تو تا دلم